صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 13

موضوع: پیامبر رحمت حضرت محمد (ص) در گذر تاریخ

  1. cyrusfard آواتار ها
    cyrusfard
    کارشناس روسيه و كارشناس اقتصادي
    Jan 2015
    1,023
    1,491
    تشکر شده 3,597 بار در 1,018 ارسال

    پیامبر رحمت حضرت محمد (ص) در گذر تاریخ

    نام: محمد بن عبد الله
    در تورات و برخى کتب آسمانى «احمد» نامیده شده است.
    بیش از هزار و چهار صد سال پیش در روز 17 ربیع الاول کودکی در شهر مکه چشم به جهان گشود. پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر یثرب ( مدینه ) چشم از جهان فروبست و به دیدار کودکش ( محمد ) نایل نشد. زن عبد الله، مادر محمد، آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود.
    برابر رسم خانواده های بزرگ مکه، آمنه، پسر عزیزش، محمد را به دایه ای به نام حلیمه سپرد تا در بیابان گسترده و پاک و دور از آلودگی های شهر پرورش دهد.
    حلیمه زن پاک سرشت مهربان به این کودک نازنین که قدمش در آن قبیله مایه خیر و برکت و افزونی شده بود، دلبستگی زیادی پیدا کرده بود و لحظه ای از پرستاری او غفلت نمی کرد. کسی نمی دانست این کودک یتیم که دایه های دیگر از گرفتنش پرهیز داشتند، روزی و روزگاری پیامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا پایان روزگار با عظمت و بزرگی بر زبان میلیون ها نفر مسلمان جهان و بر مأذنه ها با صدای بلند برده خواهد شد و مایه افتخار جهان و جهانیان خواهد بود.
    حلیمه بر اثر علاقه و اصرار مادرش، آمنه، محمد را که به سن پنج سالگی رسیده بود به مکه باز گردانید.
    دو سال بعد که آمنه برای دیدار پدر و مادر و آرامگاه شوهرش عبد الله به مدینه رفت، فرزند دلبندش را نیز همراه برد. پس از یک ماه، آمنه با کودکش به مکه برگشت، اما دربین راه، در محلی بنام " ابواء" جان به جان آفرین تسلیم کرد و محمد در سن شش سالگی از پدر و مادر هر دو یتیم شد و رنج یتیمی در روح و جان لطیفش دو چندان اثر کرد. سپس زنی به نام "ام ایمن" محمد را همراه خود به مکه برد. این خواست خدا بود که این کودک در آغاز زندگی از پدر و مادر جدا شود تا رنج های تلخ و جانکاه زندگی را در سرآغاز زندگانی بچشد و در بوته آزمایش قرار گیرد تا در آینده، رنج های انسانیت را به واقع لمس کند و حال محرومان را نیک دریابد. از آن زمان در دامان پدر بزرگش "عبد المطلب" پرورش یافت.
    عبد المطلب نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگی در پیشانی تابناکش ظاهر بود، مهربانی عمیقی نشان می داد. دو سال بعد بر اثر درگذشت عبد المطلب، محمد از سرپرستی پدر بزرگ نیز محروم شد. نگرانی عبد المطلب در واپسین دم زندگی بخاطر فرزند زاده عزیزش محمد بود.
    به ناچار محمد در سن هشت سالگی به خانه عموی خویش (ابو طالب) رفت و تحت سرپرستی عمویش قرار گرفت.ابوطالب پدر علی بود.
    ابو طالب تا آخرین لحظه های عمرش، یعنی تا چهل و چند سال با نهایت لطف و مهربانی، از برادرزاده عزیزش پرستاری و حمایت کرد. حتی در سخت ترین و ناگوارترین پیشامدها که همه اشراف قریش و گردنکشان سیه دل، برای نابودی محمد دست در دست یکدیگر نهاده بودند، جان خود را برای حمایت برادر زاده اش سپر بلا کرد و از هیچ چیز نهراسید و ملامت ملامتگران را ناشنیده گرفت.
    آرامش و وقار و سیمای متفکر محمد از زمان نوجوانی در بین همسن و سال هایش کاملا مشخص بود. به قدری ابو طالب او را دوست داشت که همیشه می خواست با او باشد، دست نوازش بر سر و رویش می کشید و نمی گذاشت درد یتیمی او را آزار دهد.
    در سن 12سالگی بود که عمویش ابو طالب او را همراهش به سفر تجارتی - که آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد.
    در همین سفر در محلی به نام بصری که از نواحی شام (سوریه فعلی) بود، ابو طالب به راهبی مسیحی که نام وی بحیرا بود برخورد کرد. بحیرا هنگام ملاقات محمد – که ده یا دوازده سال بیشتر نداشت - از روی نشانه هایی که در کتاب های مقدس خوانده بود، با اطمینان دریافت که این کودک همان پیغمبر آخر الزمان است. باز هم برای اطمینان بیشتر او را به لات و عزی - که نام دو بت از بت های اهل مکه بود - سوگند داد که در آنچه از وی می پرسد جز راست و درست بر زبانش نیاید. محمد با اضطراب و ناراحتی گفت، من این دو بت را که نام بردی دشمن دارم. مرا به خدا سوگند بده! بحیرا یقین کرد که این کودک همان پیامبر بزرگوار خداست که بجز خدا به کسی و چیزی عقیده ندارد.


    ویرایش توسط cyrusfard : 10-13-2015 در ساعت 09:45 PM
    اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بكوش؛ زیرا آن شادی كه ما به دیگران می دهیم به خود ما بر می گردد...بتهوون
    #1 ارسال شده در تاريخ 10-13-2015 در ساعت 09:40 PM

  2. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید cyrusfard از ایشان تشکر کرده اند:

    admin (11-14-2015),Anet (10-13-2015),dana (12-05-2017),tirgas (11-15-2015)

  3. cyrusfard آواتار ها
    cyrusfard
    کارشناس روسيه و كارشناس اقتصادي
    Jan 2015
    1,023
    1,491
    تشکر شده 3,597 بار در 1,018 ارسال
    پیامبر اکرم (ص) نسبت به همه مردم دلسوز و مهربان بود، و رحمت و عطوفت پیامبر اکرم (ص) اختصاص به مسلمانان ندارد، بلکه سیره آن حضرت سرشار از محبت و دوستی است که می توان آن را بعنوان یک اصل اساسی معرفی کرد که مشمول همه افراد جامعه می شود.
    قرآن مجید خطاب می کند به همه مسلمین و می فرماید:
    لَقَدْ جاءَکمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِکمْ عَزیزٌ عَلَیهِ ما عَنِتُمْ حَرِیصٌ عَلَیکمْ بِالْمُؤمِنینَ رَؤُفٌ ر حیمٌ.رسولی از خود شما به سویتان آمد که رنجهای شما بر او سخت و ناگوار است، و بر هدایت شما اصرار دارد، و اصرار دارد بر هدایت مؤمنان، و او بسیار با محبت و مهربان است.(5)
    ویرایش توسط cyrusfard : 11-13-2015 در ساعت 09:11 PM
    اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بكوش؛ زیرا آن شادی كه ما به دیگران می دهیم به خود ما بر می گردد...بتهوون
    #2 ارسال شده در تاريخ 11-13-2015 در ساعت 07:12 PM

  4. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید cyrusfard از ایشان تشکر کرده اند:

    admin (11-14-2015),Anet (11-13-2015),tirgas (11-15-2015)

  5. cyrusfard آواتار ها
    cyrusfard
    کارشناس روسيه و كارشناس اقتصادي
    Jan 2015
    1,023
    1,491
    تشکر شده 3,597 بار در 1,018 ارسال
    یکی از اوصافی که از جمله ممتازترین اوصاف پیامبر اسلام در بین آیات قرآن بیان شده ، خلق عظیم می باشد.در سوره مبارکه قلم خداوند پیغمبرش را این گونه می ستاید : وَ إِنَّک لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ؛(1) توای پیامبر دارای اخلاق بزرگی هستی.

    آیه دیگری که درباره اخلاق پسندیده رسول خدانازل شده، آیه 159 سوره آل عمران است: فَبِمَا رَحْمَةٍ منَ اللّهِ لِنت لَهُمْ وَ لَوْ کُنت فَظاًّ غَلِیظ الْقَلْبِ لانفَضوا مِنْ حَوْلِک فَاعْف عَنهُمْ وَ استَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ؛ به (برکت ) رحمت الهی ، در برابر آنها(مردم) نرم (و مهربان شدی )! و اگر خشن و سنگدل بودی ، از اطراف تو، پراکنده می شدند. پس آنها را ببخش و برای آنها آمرزش بطلب ! و در کارها، با آنها مشورت کن.

    در حدیثی از حسین بن علی(ع) آمده است که می گوید: از پدرم امیر مؤمنان علی (علیه السلام) درباره ویژگی های زندگی پیامبر(ص) و اخلاق او سؤال کردم، و پدرم مشروحاً به من پاسخ فرمود، در بخشی از این حدیث آمده است: رفتار پیامبر( ص) با همنشینانش چنین بود که دائماً خوشرو و خندان و سهل الخلق و ملایم بود، هرگز خشن و سنگدل و پرخاشگر و بد زبان و عیبجو و مدیحه گر نبود، هیچ کس از او مأیوس نمی شد، و هر کس به در خانه او می آمد نومید باز نمی گشت. سه چیز را از خود رها کرده بود: مجادله در سخن، پرگوئی، و دخالت در کاری که به او مربوط نبود، و سه چیز را در مورد مردم رها کرده بود: کسی را مذمت نمی کرد، و سرزنش نمی فرمود، و از لغزش ها و عیوب پنهانی مردم جستجو نمی کرد. هرگز سخن نمی گفت مگر در مورد اموری که ثواب الهی را امید داشت، در موقع سخن گفتن به قدری نافذ الکلمه بود که همه سکوت اختیار می کردند و تکان نمی خوردند، و به هنگامی که ساکت می شد آنها به سخن در می آمدند، اما نزد او هرگز نزاع ومجادله نمی کردند... هرگاه فرد غریب و ناآگاهی با خشونت سخن می گفت و درخواستی می کرد تحمّل می نمود، و به یارانش می فرمود ،هر گاه کسی را دیدید که حاجتی دارد به او عطا کنید، و هرگز کلام کسی را قطع نمی کرد تا سخنش پایان گیرد.








    اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بكوش؛ زیرا آن شادی كه ما به دیگران می دهیم به خود ما بر می گردد...بتهوون
    #3 ارسال شده در تاريخ 09-08-2016 در ساعت 09:00 PM

  6. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید cyrusfard از ایشان تشکر کرده اند:

    Anet (09-22-2016),khatere (09-09-2016)

  7. Milad22 آواتار ها
    Milad22
    کاربر انجمن
    Jan 2015
    56
    1,316
    تشکر شده 206 بار در 57 ارسال
    وأَحسنُ منكَ لم ترَ قطُّ عيني ** وَأجْمَلُ مِنْكَ لَمْ تَلِدِ النّسَاءُ

    خلقتَ مبرأً منْ كلّ عيبٍ ** كأنكَ قدْ خلقتَ كما تشاءُ
    #4 ارسال شده در تاريخ 09-08-2016 در ساعت 09:35 PM

  8. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید Milad22 از ایشان تشکر کرده است:

    Anet (09-22-2016)

  9. cyrusfard آواتار ها
    cyrusfard
    کارشناس روسيه و كارشناس اقتصادي
    Jan 2015
    1,023
    1,491
    تشکر شده 3,597 بار در 1,018 ارسال
    روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و درخواست کمک کرد. پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»، پس او را به منزل حضرت فاطمه (س) راهنمایی کرد. پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا (س) رفت و از ایشان کمک خواست. حضرت زهرا (س) فرمود: ما نیز اکنون در خانه چیزی نداریم. اما گردن ‏بندی را که دختر حمزة بن عبدالمطّلب به او هدیه کرده بود از گردن باز کرد و به پیرمرد فقیر داد. مرد فقیر، گردن ‏بند را گرفت و به مسجد آمد.
    پیامبر (ص) هنوز در میان اصحاب نشسته بود که پیرمرد عرض کرد: ای پیامبرخدا (ص)، فاطمه (س) این گردن بند را به من احسان نمود تا آن را بفروشم و به مصرف نیازمندی خودم برسانم. پیامبر (ص) گریست. عمّار یاسر با اجازه پیامبر (ص) گردن بند را از پیرمرد خرید. عمار پس از خرید گردن بند، گردن بند را به غلام خود داد و گفت: این را به رسول خدا (ص) تقدیم کن، خودت را هم به او بخشیدم. پیامبر (ص) نیز غلام و گردن بند را به حضرت فاطمه بخشید. غلام نزد فاطمه (س) آمد و آن حضرت گردن بند را گرفت و به غلام فرمود: من تو را در راه خدا آزاد کردم. غلام خندید. حضرت فاطمه (س) راز این خنده. را پرسید. غلام پاسخ داد: ای دختر پیامبر (ص) برکت این گردن بند مرا به شادی آورد، چون گرسنه.ای را سیر کرد، برهنه.ای را پوشاند، فقیری را غنی نمود، پیاده.ای را سوار نمود، بنده.ای را آزاد کرد و عاقبت هم به سوی صاحب خود بازگشت.







    اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بكوش؛ زیرا آن شادی كه ما به دیگران می دهیم به خود ما بر می گردد...بتهوون
    #5 ارسال شده در تاريخ 09-22-2016 در ساعت 09:47 AM

  10. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید cyrusfard از ایشان تشکر کرده است:

    Anet (09-22-2016)

  11. cyrusfard آواتار ها
    cyrusfard
    کارشناس روسيه و كارشناس اقتصادي
    Jan 2015
    1,023
    1,491
    تشکر شده 3,597 بار در 1,018 ارسال
    او یکی از صحابه رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم بود. فقر و تنگدستی بر او چیره شده بود. در یک روز که حس کرد دیگر کارد به استخوانش رسیده، با مشورت زنش تصمیم گرفت برود و وضع مالی خود را برای رسول اکرم شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالی کند. با همان نیبت رفت ولی قبل از آنکه حاجت خود را بگوید، این جمله از زبان رسول اکرم به گوشش خورد:

    «هر کس از ما کمکی بخواهد ما او را کمک می کنیم، ولی اگر کسی بی نیازی ورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند، خداوند او را بی نیاز می گرداند».

    آن روز چیزی نگفت و به خانه بازگشت، باز با هیولای مهیب فقر که همچنان بر خانه اش سایه افکنده بود، روبرو شد. ناچار روز دیگر به همان نیت وارد مجلس حضرت حاضر شد.

    آن روز هم همان جمله اول را شنید. این دفعه نیز بدون اینکه حاجت خود را بگوید به خانه خویش برگشت و چون خود را همچنان در چنگال فقر، ضعیف و ناتوان می دید، برای سومین بار به همان نیت به مجلس رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم رفت. باز هم از لبهای رسول الله همان جمله را که به دل قوت و اطمینان می بخشید، شنید.

    این بار اطمینان بیشتری در قلب خود احساس کرد. با خود فکر کرد که دیگر هرگز به دنبال مساعدت بندگان نخواهم رفت. با خودش فکر کرد که از من چه کاری ساخته است؟ به نظرش آمد که عجالتاً می.تواند برود به صحرا و هیزمی جمع کند و بفروشد. رفت و تیشه ای امانت گرفت و به صحرا رفت، هیزمی جمع کرد و فروخت. روزهای دیگر هم این کار را ادامه داد تا تدریجاً توانست. از همین پول برای خود تیشه و حیوان و سایر لوازم کار بخرد. باز هم به کار خود ادامه داد تا صاحب سرمایه و غلامانی شد.


    روزی رسول اکرم به او رسید و تبسم کنان فرمود:



    «نگفتم هر کس از ما کمکی بخواهد ما او را کمک می کنیم، ولی اگر بی نیازی ورزد خدواند او را بی نیاز می گرداند»




    ویرایش توسط cyrusfard : 11-24-2016 در ساعت 08:39 PM
    اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بكوش؛ زیرا آن شادی كه ما به دیگران می دهیم به خود ما بر می گردد...بتهوون
    #6 ارسال شده در تاريخ 11-24-2016 در ساعت 08:13 PM

  12. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید cyrusfard از ایشان تشکر کرده اند:

    Anet (11-25-2016),khatere (11-24-2016)

  13. cyrusfard آواتار ها
    cyrusfard
    کارشناس روسيه و كارشناس اقتصادي
    Jan 2015
    1,023
    1,491
    تشکر شده 3,597 بار در 1,018 ارسال
    مردى از انصار خدمت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: يا رسول الله ! من طاقت فراق شما را ندارم . هنگامى كه به خانه مى روم به ياد شما مى افتم ، از روى محبت و علاقه اى كه به شما دارم ، دست از كار و زندگى برداشته ، به ديدارتان مى آيم ، تا شما را از نزديك ببينم ، آن گاه به ياد روز قيامت مى افتم كه شما وارد بهشت مى شويد در والاترين جايگاه آن قرار مى گيريد و من آن روز از جدايى شما اى رسول خدا چه كنم ؟بعد از صحبت هاى مرد انصارى ، اين آيه شريفه نازل شد:


    وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَٰئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ ۚ وَحَسُنَ أُولَٰئِكَ رَفِيقًا...سوره نساء: آيه 69.
    وآنان که اطاعت از خدا و رسولش نمایند البته با کسانی که خدا به آنها لطف فرموده یعنی با پیامبران و صدیقان و شهدا و نیکوکاران محشور خواهند شد و اینان نیکو رفیقانی هستند.


    رسول خدا صلى الله عليه و آله آن مرد را خواست و اين آيه را برايش خواند و اين مژده را به او داد كه پيروان راستين پيامبر صلى الله عليه و آله در بهشت ، كنار آن حضرت خواهند بود.



    ویرایش توسط cyrusfard : 02-20-2017 در ساعت 01:55 PM
    اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بكوش؛ زیرا آن شادی كه ما به دیگران می دهیم به خود ما بر می گردد...بتهوون
    #7 ارسال شده در تاريخ 02-20-2017 در ساعت 01:32 PM

  14. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید cyrusfard از ایشان تشکر کرده اند:

    Anet (02-20-2017),khatere (02-20-2017)

  15. cyrusfard آواتار ها
    cyrusfard
    کارشناس روسيه و كارشناس اقتصادي
    Jan 2015
    1,023
    1,491
    تشکر شده 3,597 بار در 1,018 ارسال
    پدر مهربان؛پیامبری صبور...




    چند کوچه ای بیشتر به در منزل دخترش فاطمه و دامادش علی نمانده بود و کمی تندتر از همیشه حرکت می کرد تا زودتر به دیدار اهل بیتش برود. دیگر همه می دانستند که اگر پیامبر حتی برای مدت کوتاهی به سفر برود قبل از بازگشت به خانه ی خود به سراغ آنها می رود. با صدایی که او را به اسم می خواند، برگشت و چشمان مبارکش به آن مرد یهودی افتاد. این بار هم در سلام کردن سبقت گرفت و با رویی خوش با او برخورد نمود، آن شخص پاسخی به سلامش داد و گفت: پولی را که به من بدهکاری که فراموش نکرده ای؟ فرمود: نه گفت: بدهی مرا به من بازگردان فرمود: حالا پولی ندارم تا به تو بپردازم ولی .... یهودی گفت: من امروز تو را رها نمی کنم و تا به مالم نرسم نمی گذارم از اینجا عبور کنی. با همان لبخند زیبایش فرمود: من هم همین جا می مانم تا زمانی که تو اجازه دهی.
    برخی از رهگذران بی اطلاع از ماجرا با سلامی از آنجا رد می شدند ولی وقتی عده ای از اصحاب باخبر شدند، خواستند طلبکار را تنبیه کنند که چنین جسارتی به پیامبر مسلمین نموده ولی رسول خدا مانع از کارشان شده و آنها را از آنجا دور فرمود.آفتاب داغ مدینه بر سر و روی رسول الله می تابید و عرق از محاسنش بر زمین می چکید، با این همه ایشان هیچ عکس العمل و حرف تندی از خودشان ندادند با این وجود مرد یهودی آن حضرت را در همان وضعیت نگاه داشته بود. تا اینکه وقت نماز ظهر شد، و عده ای به سراغ پیامبر رفتند و عرض کردند: وقت نماز است چرا به مسجد تشریف نمی آورید؟ پیامبر سکوت فرمودند: آن عده به همراه رهگذران و خود پیامبر همگی منتظر تصمیم یهودی شدند.

    وقتی او این وضع را دید خود را به روی دست و پای پیامبر اکرم انداخت و عرض کرد: من شما را برای پول نگه نداشتم، بلکه در کتاب مقدس یهودیان تورات، خوانده بودم که از ویژگیهای آخرین پیامبر خدا حلم، صبر و بردباری است و من تصمیم گرفتم شما را امتحان کنم . حالا شهادت می دهم که شما همان پیغمبر موعود هستید و حالا من با میل قلبی و با اطمینان به شما ایمان می آورم، اشهد ان لااله الاالله، اشهد ان محمداً رسول الله..


    ویرایش توسط cyrusfard : 02-26-2017 در ساعت 12:21 AM
    اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بكوش؛ زیرا آن شادی كه ما به دیگران می دهیم به خود ما بر می گردد...بتهوون
    #8 ارسال شده در تاريخ 02-26-2017 در ساعت 12:13 AM

  16. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید cyrusfard از ایشان تشکر کرده اند:

    Anet (02-26-2017),khatere (02-26-2017)

  17. cyrusfard آواتار ها
    cyrusfard
    کارشناس روسيه و كارشناس اقتصادي
    Jan 2015
    1,023
    1,491
    تشکر شده 3,597 بار در 1,018 ارسال
    حق مردم
    آخرین روزهای زندگی پیامبر بود...پیامبر به شدت بیمار بود،زیر بغل هایش را گرفته بودند تا بتواند به مسجد بیاید...
    نتوانست از منبر بالا برود . آرام روی پله ی اول نشست...
    "روزهای آخر عمر من است... آیا در میان شما کسی هست که حقی بر گردن من داشته باشد؟"
    "ای پیامبر! روزی که از جنگ طائف برمیگشتی میخواستی با عصایت شترت رابرانی که عصایت به پشت من خورد. من میخواهم قصاص..."
    پیامبر دستور داد تا همان عصا را بیاورند.
    "بیا برادر. این همان عصا است بیا قصاص کن.."
    پیرمرد چوب را از دست پیامبر گرفت و جلو رفت...
    نفس ها در سینه حبس شده بود ... همه نگران بودند و زیر لب پیرمرد را سرزنش می کردند... تا اینکه...
    پیرمرد چوب را رها کرد و خود را در دامان رسول خدا انداخت و گریست...
    " همه ی ما چند روزی در این دنیا مهمان هستیم ... از خدا بترسید...به یکدیگر مهر بورزید و زیاد تفکر کنید... مساجد را خانه ی خود بدانید..."


    اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بكوش؛ زیرا آن شادی كه ما به دیگران می دهیم به خود ما بر می گردد...بتهوون
    #9 ارسال شده در تاريخ 03-11-2017 در ساعت 09:33 PM

  18. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید cyrusfard از ایشان تشکر کرده اند:

    Anet (03-11-2017),khatere (03-13-2017)

  19. cyrusfard آواتار ها
    cyrusfard
    کارشناس روسيه و كارشناس اقتصادي
    Jan 2015
    1,023
    1,491
    تشکر شده 3,597 بار در 1,018 ارسال
    رأفت پیامبر نسبت به کودکان

    رأفت پیامبر نسبت به کودکان چنان بود که امام صادق (ع) فرمود: روزی رسول اکرم (ص) در حال نماز جماعت ظهر بود که دو رکعت آخر نماز را سریع خواند، اصحاب علت را پرسیدند، پیامبر (ص) فرمود: آیا گریه ی کودک را شنیدید؟

    و ماجرا آن بود که مادری نیز در مسجد نماز را به جماعت می خواند و کودک او در رکعت سوم شروع به گریه می کند و پیامبر (ص) برای آن که مادر زودتر از نماز فارغ شود و به کودک خود برسد نماز را سریع می خواند.


    رسول گرامی اسلام (ص) می فرمود: من بچه ها را به دلیل پنج صفت دوست دارم: اول آن که بسیار گریه می کنند و دیده ی گریان کلید بهشت است (یعنی گریه از خوف خدا را در زندگی زیاد کنی)

    دوم آن که با خاک بازی می کنند (یعنی تکبر و نخوت و خودپسندی در آنها نیست)

    سوم آن که با یکدیگر دعوا می کنند ولی زود آشتی کرده و کینه به دل نمی گیرند

    چهارم، چیزی برای فردا ذخیره نمی کنند (چون آرزوی دور و دراز و طمع طولانی ندارند)

    پنجم، خانه می سازند و سپس خراب می کنند (دلبسته و وابسته به امور دنیوی نیستند)

    کافی 6/50



    ویرایش توسط cyrusfard : 10-25-2017 در ساعت 09:42 PM
    اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بكوش؛ زیرا آن شادی كه ما به دیگران می دهیم به خود ما بر می گردد...بتهوون
    #10 ارسال شده در تاريخ 10-25-2017 در ساعت 08:58 PM

  20. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید cyrusfard از ایشان تشکر کرده اند:

    Anet (10-25-2017),khatere (10-25-2017),mercedes62 (10-27-2017)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده کرده اند: 7

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •